عشق
صبحی بود
عشق
روزی بود
عشق
یلدای جوانی بود
عشق
صدایی بود میان هم همه
عشق
نوری بود
در روشنای روز
عشق
شکلی بود
میان اشکال
عشق
در چشمی بود
عشق
دستی بود
باری
سرد تر از مرگ
اما نوازشی سوازن را تجربه شد
عشق
خاطره ای بود
شد
ماند
و حالا
عشق
فقط بود
مرداد ۹۰
تهران
او اینجاست
اما من نیستم
میلغزم در لبه دیواری معلق
اما من اینجا نیستم
حضور روشن یک لحظه را
در تنگاتنگِ پلک هایت زندگی کردم
تا به امروز
اما من اینجا نیستم
لرزان میکند تمام چشم انداز سبز را
مه آلودگی تو
مه آلودگی ما
همچون من
که ابدیت عشق را لرزان مینگرم
اما
من
اینجا نیستم
میروم
دنیای کوچک را
تا حضور لرزانِ لحظه
در ابدیتِ چشمانت را
باشم
اما
من
اینجا نیستم
آنجایم
می دانی
whyma-n
تهران 90 اردیبهشت
خاموشم
امشب
در ساگرد تولد غریبگی با تبریک گذاران این مجلس
همچو صدای شیون یتیمی در زیر آوار
همچو نوری که از چراغ خواب یک آسمان خراش در اتاقی فراموش شده
گم شده ام
اینجا هدیه ای جز من نیست برای من
آه ای کاش مرا نمیشکستی در هم ای زمان
یادت هست که میگفتم :
ای کاش میتوانست زمان را به زمین زد
چراغ ها را خاموش نکنید
او به من شلیک میکند
از تو میخواهم آن چهار صفر کنار هم نشسته
را برایم هر شب به هدیه بیاوری
من گم شده ام در هیاهوی خویش
نور کم است
آخر حتی شمعی هم روشن نیست
خواهش میکنم چراغ را روشن کنید
چون
اینجا
من
خاموشم
امشب
24 آبان 1388
تهران
نیما